تبليغاتX
خاطرات سر پایی

خاطرات سر پایی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان این غم پنهانی من گوش کنید

سیگار

 

روز اول به شوق و شورم انداخت

روز دوم گرو به گورم انداخت

سیگار....! نمی کشم که چون سیگاری

تا نصفه کشید و دورم انداخت

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط آزالیا  | 

رویا

دلم می گیرد از تکرار خواهش های تکراری

بمیرم تا تو از "نه" گفتن خود دست برداری؟

نمی دانم غزل هایم به دستت می رسد یا نه

چه سود از اشک و تنهایی چه سود از این خود آزاری؟

به دنبالت دویدم تا بگویم دوستت دارم

ولی رفتی و جا مانده ام ... امان از ساده انگاری

شکستم تا خیال با تو بودن را بدست آرم

تو قلبم را شکستی تا چه چیزی را بدست آری؟

مرا از عشق می سازی و ویران می کنی هر شب

خدایا! پایبندی تا چه حد در راه معماری!

برایت شعر می گویم و وسعم بیش از این ها نیست

چه فرقی می کند وقتی هنوز از من طلبکاری

......

و در رویای شیرینم اگر چه خواب می بینم

گمانم گفنه ای آری!....گمانم دوستم داری!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط آزالیا  | 

کرکس و طوطی

کرکسی از رنگ خود بیزار شد 

خسته از رنگ پر و منقار شد 

هیچ کس از خوی او دلخوش نبود 

سالها با هیچکس سرخوش نبود 

در همان اقصی یکی طوطی شاد 

زندگی می کرد با روئی گشاد 

دوستانی داشت هریک شوخ و شنگ 

واله ی آن روی و این رنگ قشنگ 

کرکس او را دید و گفتا چیز و چیز 

پس چرا من نیستم ناز و عزیز 

دور من خالی است، تنهایی بس است 

حال عصر اقتدار کرکس است 

می شوم زین پس گیاه و آشخور 

تا نخوانندم به نام لاشخور 

بهر بیرون رفتن از این وضع زار 

چاره می جویم ز جغد شاخدار ....... 

جغد گفتا : ای کریه زشت روی 

ناز طوطی را ز رنگ او بجوی 

عزت طوطی به رنگ سبز اوست 

گر شود پرهای تو چون او نکوست 

بهر عزت، مدتی نیرنگ کن 

هم خودت هم دیگران را رنگ کن 

رفت کرکس رنگ خود را سبز کرد 

پای رنگی کرد و پرها سبز کرد 

خویش را در جمع مردم جا نمود 

دوستانی نیز دست و پا نمود..... 

کودکی با گونه های سرخ و ناز 

رفت روزی از بر این حقه باز 

دید کرکس را گمانش طوطی است 

چونکه هم رنگ و نشانش طوطی است 

چشم کرکس چون بدان صورت فتاد 

اختیار خویش را از کف نهاد 

گونه ی طفل حزین را چنگ زد 

چنگ را با خون سرخش رنگ زد 

گرچه کرکس سبز شد،طوطی نشد 

ناکس بی آبرو ..... لوطی نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط آزالیا  | 

شکست

 زن در آینه ناکام شکست

 خط پیشانیش آرام شکست

 زیر لب زمزمه می کرد خدا

 این چه عمری است که مادام شکست

 زندگی یک دو قدم آن طرف است

که در این یک دو قدم گام شکست

مثل یک راز برای خود زن

مانده در پرده ابهام شکست

بیت پایان غزل آمد و آه

دل این زن سرانجام شکست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط آزالیا  | 

سلام

 

ااااالو سلام آسمان؟ بهشت؟ منزل خدا؟

و آن طرف کسی جواب میدهد بله شما؟

من از زمین شما را گرفته ام خدا کجاست؟

و باز هم جواب میدهد چه مهربان همان صدا

که دیر کرده ای ولی خدا سفارش تورا

به عشق و افتاب داده است و  بعد هم به ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط آزالیا  | 

خواب

خواب دیده ام

خواب گربه مرده دیده ام...

                      خواب گربه دیده ام

گربه ای که دست مرا چنگ می زند

من خواب دست دیده ام

                          خواب دستان مرده دیده ام

خواب مرده دیده ام

                       مرده های بی لباس

                                       مرده های بی جهاز

    من خواب خون دیده ام

                             خون مرده یخ زده

من خواب دیده ام .......... خواب مرگ آدمهای یخ زده

 که دستانشان را هااااااااا می کنند در گور

من خواب گور دیده ام

گور بی جسد 

                     گور یخ زده

                                  مرده های بی نام و نشان

خواب دیده ام

خواب گربه دیده ام

گربه مرده بود خواب دیده بود

                    خواب مرگ مرا دیده بود

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط آزالیا  | 

عشق

من نگفتم عاشقم باشی بیش از ین از تو انتظاری نیست

عاشقی را لگد نکن آقا! زخمهای بهانه کاری نیست

من اگر گریه می کنم آقا! همه از بغض سرد دلتنگی است

پس نیازی به رحم و دلسوزی احتیاجی به بیقراری نیست

زندگی بی تو سخت و تکراریست در توان دلم نمی گنجد

از زمستان سرد دلتنگ و قصه های شما بهاری نیست

از نگاهم نگاه می دزدی تا که همواره عاشقت باشم

روزگارم سیاه شد دیگر  به نگاه تو اعتباری نیست

گفته ای در سکوت بنشینم تا نبینی که شعر می گویم

میشود در سکوت شد اما گریه کردن که اختیاری نیست

گر چه در دام چشم تو هستم لااقل از خودم که آزادم

داغت از دل نمی رود نمیرود چونکه زخم عشق تو یادگاری نیست

دل ندادی به درد دل هایم  کاش میشد................ اگرچه می دانم

حرفهای دل من از جنس حرفهایی که دوست داری نیست

بی تو دیوانه می شوم ای دوست  شیشه این سکوت را بشکن

معنی عاشقی غم و درد و مرگ در راه پایداری نیست.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط آزالیا  | 

اعتراف

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه

به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی

به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم

که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام

و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من

زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده

من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن

چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دوماه  چه آمدست بر سرم..

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط آزالیا  | 

بمان

گفتي بمان مي خواستم اما نمي شد

گفتي بخوان بغض گلويم يار نمي شد

گفتم كه مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد

دست دلم پيش تو رو شد آه اي عشق

راز نگاهم كاش افشا نمي شد

مي خواستم نا گفته هايم را بگويم

يا بغض مي امد سراغم يا نمي شد

گفتي كه تا فردا خدا حافظ ولي

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط آزالیا  |