عشق در باغ دلت میوه کال است برو
دگر انگار به بام دلت امیدی نیست
کفتر جلد شما بی پرو بال است برو
رنگ "نه" گفتنتان شکل غرور است عزیز !
عشق بر گردنتان مثل وبال است برو
کاش می شد که به آوازه دلم گوش کنی
کاش میشد که نگویید محال است برو
کاسه ای اشک که در بدرقه ات می ریزم
تا ابد جاری این چشمه زلال است برو
پاسخ عاشقی ام را چه کسی خواهد داد؟!
بی تو سرتاسر این عشق سوال است برو
اخم بی فایده ات حال مرا می گیرد
دیدن خنده تان خواب و خیال است برو
رنگ سرخی غروب است غزل می دانم
دلتان قبضه ی دریای شمال است برو
گفتن از من و ندیدن ـ نشنیدن از تو
بعد از این شاعرتان هم کر و لال است برو
دوستت دارم افسوس کسی می گوید
طعم شیرین لبت رو به زوال است برو"...
من با اجازه عاشق چشمانتان شدم
دیدی چه زود قصه زلیخا و یوسف
تکرار شد و و یک شبه رسوایتان شدم؟
ای کاش خواب من تا ابد طول می کشید
دیشب به خوابم آمدی همراهتان شدم
سرمای سوز زمستان گذشت و رفت
اردیبهشت آمد و بیمارتان شدم
افتاده را لگد زدنت رسم تازه ای ست!
کشتی به گل نشسته دریایتان شدم
اما شما همیشه به من اخم می کنید
چون مشتری خنده زیبایتان شدم؟
((... از نگاه تکیده ات پیداست که به دنبال دوست می گردی
خسته ازراه آن سفر باید این یکی را نرفته برگردی
گفته بودم که عشق افیون است دل ندادی و باز تنهایی
عاقبت مبتلا به عشق شدی دل اگر داده ای ضرر کردی
ساده لوحانه بچگی کردی و غرورت به زیر پا افتاد
چه نصیبت شد از حرارت عشق جز نمی خواهمت به جز سردی ؟
خسته شد از مزاحمتهایت آخر این را چرا نمی فهمی ؟
این هم از این که گند زدی و خرابی به بار آوردی
خسته ای از تمام آدم ها و خودت را که کرده ای سنجاق
مثل دیوانه های زنجیری به غم و انتظار و شبگردی
نشنیدی که گفت با سردی :از تو خانوم خوشم نمی آید؟
دیگر از جان من چه می خواهی شور اسرار را در آوردی
خوش به حالش که بخت شیرینش مطلقا جفت شیش می آورد
تاسهای تو شش طرف یک بود!مطمئنا خراب این نردی
تو کجایی حواست اینجا نیست!آی گوش می دهی چه می گویم؟
....به درک آنقدر تو اشک بریز تا بمیری به درد بی دردی ...))
- عقل من با خودش سخن می گفت !!!... من برای تو شعر می گفتم
و غریبانه فکر می کردم عزیزم چقدر نامردی..............!
دروغ
اي مردم هميشه دروغ است نامتان
خورديد نان عاشقي ام را حرامتان
دلواپسم براي غزل،عشق،زندگي
بوي فريب مي رسد از احترامتان
فردا براي گريه اگر بغض بشكند
سر مي نهم بر شانه ي سرد كدامتان ؟
در خلوتي كز خود من هم فراتر است
گم مي كند تمام مرا ازدحامتان
مي خواهم از كنار شما ساده بگذرم
پاسخ نمي دهم به فريب سلامتان
مثل هم ايد اهل همين روز و ماه و سال
هرگز نرسيد به آسمان پشت بامتان
از پس شيشه ي عينك استاد
سرزنش وار به من مي نگرد
گويي در چهره ي من مي خواند
كه چها در دل من مي گذرد
مي كند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
{واي اگر لشكر ناخواسته اي بتازد بر عشق}
مبصر امروز چرا اسمم را خواند
بي سبب داد كشيدم غايب
رفقايم همگي خنديدند
كه جنون گشته به طفلك غالب
كه خود اينجا و دل جاي دگر
دل دوستان در پي درس و كتاب
دل من در بي سودايي دگر

