تبليغاتX
خاطرات سر پایی

اعتراف

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه

به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی

به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم

که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام

و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من

زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده

من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن

چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دوماه  چه آمدست بر سرم..

!! نوشته شده توسط آزالیا | 4:8 بعد از ظهر | جمعه 13 شهریور1388 •

بمان

گفتي بمان مي خواستم اما نمي شد

گفتي بخوان بغض گلويم يار نمي شد

گفتم كه مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد

دست دلم پيش تو رو شد آه اي عشق

راز نگاهم كاش افشا نمي شد

مي خواستم نا گفته هايم را بگويم

يا بغض مي امد سراغم يا نمي شد

گفتي كه تا فردا خدا حافظ ولي

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد

 

 

!! نوشته شده توسط آزالیا | 9:4 بعد از ظهر | پنجشنبه 14 خرداد1388 •

RSS