تبليغاتX
خاطرات سر پایی - بمان

بمان

گفتي بمان مي خواستم اما نمي شد

گفتي بخوان بغض گلويم يار نمي شد

گفتم كه مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد

دست دلم پيش تو رو شد آه اي عشق

راز نگاهم كاش افشا نمي شد

مي خواستم نا گفته هايم را بگويم

يا بغض مي امد سراغم يا نمي شد

گفتي كه تا فردا خدا حافظ ولي

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد

 

 

!! نوشته شده توسط آزالیا | 9:4 بعد از ظهر | پنجشنبه 14 خرداد1388 •

RSS